RSS
 

بایگانی برای شهریور, ۱۳۸۹

سوگند به لبانت

۰۸ شهریور

و سوگند به لبانت…آن دم که بر لبانم می نهی و دنیا از حرکت می ایستد

 

یک شب زیر باران

۰۴ شهریور

ساعت ۹ شب

دقایقی بود که باران می بارید و صدایم می کرد

رعد های خشمگین…

دلم گرفته  بود و بغض سنگینی داشتم

باران راز گریه را فاش نمی کند…

بدون چتر رفتم…اعتقادی به چتر ندارم…چتر اشک ها را نمایان می کند

بارش هرلحظه شدیدتر می شد و من بدون توجه  راه می رفتم…

برخورد قطره ها به صورتم

با آهنگی از سکرت گاردن

مردم بیرون نبودند و خیابان ها خلوت

چند مغازه بیشتر باز نبود

پیرمردی را  دیدم که می دوید و با پلاستیکی بر سرش

آهنگ چند بار تکرار شد

شلوارم از فرط خیسی سنگینی می کرد

هیچ چیز مانع حرکت من نمی شد

لاشه ی گربه ای وسط خیابان…چند ثانیه

و

بستنی فروشی باز است!

فروشنده از بدون چتر بودن من سوال کرد…سکوت

در مسیر بازگشت به خانه…

سعی داشتم آتشی که  درجانم بود فروکش کند…ولی نه بستنی قادر شد و نه باران

آهنگ شنیده نمی شد …گوش من پر از قطره های  باران بود…

تنهای صدای باران را می شنیدم

هیچ از شدتش کم نشده بود

صاعقه ها سیاهی شب را می شکافتند

خیسی باران را با تمام ذرات بدنم حس می کردم

در نزدیکی خانه …بدنم از سرما سست شده بود

و نبضم کوبنده تر…در تمام بدنم حس می شد

باران روحم را تطهیر کرد

وعشقم را محکم تر

 
۴ دیدگاه

نوشته شده در دسته روزنوشت, شخصی

 

۰۱ شهریور

گاهی تنها “سه نقطه ها” مرا می فهمند

 
۳ دیدگاه

نوشته شده در دسته شخصی, مینیمال

 

قرص ها و تکرار

۰۱ شهریور

بیدار میشم،از چیزی شبیه خواب…

آغاز روز…

آسمونِ ابری…

می رم سراغ قرص هام…

و تلاش برای تغییر…هرلحظه…هر آن…ولی می دونم بی فایده اس…

می خوام اوضاع رو عوض کنم…گرچه امیدی نیست…تظاهر می کنم…

به همین سادگی روز تموم میشه…روز یعنی فرصت…

خودمو می بینم با یه مشت قرص تو دستم…تنهام…پشت لپتاپ…موسیقی کلاسیک…

فرصتی نمونده…

ذهنم بیش از پیش بهم ریخته…

به قرص ها نگاه می کنم…اونام خستن از تسکین های کوتاه مدت روحم…

می خوان بخوابم و فراموش کنم که یک روز دیگه هم از دست رفت…

می گن به امید صبح بخواب ولی روز بعد…

تکرار…

 
۴ دیدگاه

نوشته شده در دسته روزنوشت, شخصی

 

کورسوی امید

۲۶ مرداد

نگاه می کنی…هیچ کورسوی امیدی نیست…شاید تو چشماتو بستی

بازشون کن و دوباره ببین

 
۴ دیدگاه

نوشته شده در دسته امید, شخصی, مینیمال

 

ثانیه ها…

۲۶ مرداد

برایت گفتم…

از سال های طولانی که می بایست چشم به راهت باشم،

از ماه هایی که در اندیشه تو به سالی ها  مانند و می گذرند،

از روزهای بی سرانجام که به امید دست هایت به پایان رساندم،

از شب های تاریکی که همچون همیشه در حسرتت سپری شدند،

از ساعت های سخت انتظار برای طلوعت بر شب تاریک تنهایی من،

از دقیقه های تنهایی ام میان افکاری که همه به تو منتهی می شوند،

از ثانیه های….

.

.

.

از ثانیه های کوتاه با تو بودن که تمام زندگی من هستند

و تو با لبخندی تلخ گفتی: تحمل کن

 
۲ دیدگاه

نوشته شده در دسته روزنوشت, عاشقانه

 

آغاز این دفتر…

۲۵ مرداد

بعد از مدت ها کلنجار رفتن با خودم بالاخره تصمیم گرفتم یه وبلاگ راه بندازم برای نوشتن بعضی از اون چیزایی که تو ذهنم هست یا تو ذهنم می آد… بقول خودمون دست نوشته ها

نحوه ی نگارش  رو دقیقا نمی دونم فقط می دونم که وقتی لازم باشه چیزی رو بنویسم  می آم اینجا

امیدوارم حواسم باشه… به خیلی چیزا

 
۱۳ دیدگاه

نوشته شده در دسته روزنوشت