RSS
 

بایگانی برای آذر, ۱۳۸۹

مَرد یازده ساله

۲۹ آذر

شبِ ۲۷ آذر از تهران به سمت تبریز حرکت کردم؛ پلیس راهِ بعد از کرج بود فک کنم ، اتوبوس ایستاده بود برا مسافر،

ساعت ۱۲ شب، یه پسر بچه ی کوچیک دعافروش اومد تو اتوبوس،به من که رسید بهش گفتم من اعتقاد ندارم به این چیزا، دوباره اصرار نکرد و رفت، خوشم اومد ازین کارش…

صداش کردم بهش یکی ازین شکلات کاکائویی ها دادم و گفتم بیا من شکلات خوردم تو هم بخور؛گرفت گفت این شکلات نیست ، شیرین عسل ِ رفت با یه آقای دیگه که دوتا صندلی جلوتر از من بود و ازش دعا خریده بود و باهاش دوست شده بود تقسیم کرد و برگشت یه تیکه دیگه اش رو داد به خودم گفت تو هم بخور،گفتم من یدونه کاملش رو خوردم گفت اینم بخور دیگه! (می خواست هممون باهم لذت ببریم)

اتوبوس خیلی طولانی توقف کرده بود و منم تو این مدت باهاش حرف می زدم، گوشیم تو دستم بود ازم خواست که بدم بهش، رفت تو بازی هاش، دستاش کثیف بود ولی ظرافت بچگانه ی دستاش رو می شد دید چند دقیقه ای بازی کرد بعدش همینطوری دستش بود و داشت باهام حرف می زد که اسکریت سیور گوشیم فعال شد(عکس طناب دار) گفت پس چرا طناب دار؟

گفتم من زیاد بهش فکر می کنم ولی تو اصلا به این چیزا فکر نکن تو زندگیت گفت تو گوشی اون آقا جلوییه یه عکس بود که یه مرد داشت از پله ها می رفت بالا و پله ها به سمت آسمون بود و نوشته بود خدا

گفت باید کلی پله بره بالا تا برسه بهش؛گفتم تو اگه توی قلبت بخوای خدا رو حس کنی همینجا کنارت هست؛هم کنارت،هم هرجا که نگاه می کنی و هم تو وجودت….گفت تو منم هست؟ گفتم آره! گفت توی تو هم هست؟ گفتم آره ولی کمتر پرسید یعنی چی؟ گفتم تو چندسالته؟ گفت یازده سال؛ گفتم من بیست سالمه و به اندازه ی نه سال از من پاک تری و خدا بهت نزدیک تره گفت پس توی خواهرم که تازه به دنیا اومده و ۱۱ ماهشه خیلی بیشتره…گفتم آره اون دیگه سرشار از خداست رفت یبار دیگه به مسافرها دعا بگیره و برگشت گفت از من خدافظ…

گفتم اسمت چیه! گفت مهدی….اسم خواهرشم پرسیدم گفت مهشید بهش گفتم بیا یه عکس یادگاری باهم بگیریم، گفت کی ازمون بندازه،گفتم خودم از خودمون می ندازم…فهمیدم تاحالا با کسی اینطوری عکس ننداخته بود دست داد باهام و رفت…یه دست کاملا مردونه حس خیلی خوبی داشتم نسبت بهش با یه آرامش خاصی حرف می زد…اصلا حس نکردم که ۱۱ سالشه

Me & Mahdi

اینجا نوشتم و عکسمون رو گذاشتم که یادم باشه…

 
۶ دیدگاه

نوشته شده در دسته روزنوشت

 

دانشگاه مبدأ تغییرات بود

۱۶ آذر

این اولین ۱۶ آذری هست که می تونم به عنوان دانشجو ، چیزی ، در روزی که مثلا به من و امثال من تعلق داره ، بنویسم

البته باید مد نظر داشته باشیم که جز بیان مشکلات کار دیگه ای از دستمون بر نمی آد…و اونم با برچسب های جالب توجه همراه خواهد شد

فقط می خوام اینو برای خودم یادآوری کنم که حدود دوسالی می گذره از زمانی که عنوان دانشجو رو برای اولین بار به دوش کشیدم؛

همونطور که همه چیز در کشور ما با همه جای دنیا فرق می کنه ، نظام آموزشی و در ابعاد جزئی تر مفهوم دانشجو نیز با سایر کشورها متفاوته…

نمی خوام طولانی کنم حرفم رو و چیزی که قبل من خیلی ها گفته اند بازم تکرار کنم ؛ توی یه جمله  حرفم رو خلاصه می کنم…

دانشگاه مبدأ تغییرات بود…

الان چیزی از ارکان اصلی دانشگاه یعنی استاد واقعی و دانشجوی واقعی باقی نمونده که بخوان جامعه،فرهنگ و کشور رو بسازن…

به امید آینده ای بهتر…روز دانشجو(!) مبارک

 
بدون دیدگاه

نوشته شده در دسته روزنوشت

 

احیای وجودت

۱۲ آذر

دوشنبه ۸ آذر تا پنجشنبه ۱۱ آذر ماه ۱۳۸۹ روزهای خاصی برای ما بود

دوشنبه ظهر را فراموش نمی کنم…و آن تماس تلفنی…

شرایط سختی بود…

شرایطی که فقط من می دانستم و تو…

اتفاقی ناخوشایند یا خوشایندی که نقش بیشتر برای من بود و درد بیشتر برای تو…

دراین چند روز بارها گفتم کاش نبودم و وجودم ، وجود تورا به خطر نمی انداخت…

لحظه ای شادی و لحظه ای غصه سراغ ما می آمد…

ولی باهم بودیم…درتمام لحظات

باهم تصمیم گرفتیم…

باهم گریه کردیم…

و خوشحالم که باز هستی…

علاقه ام به تو چندین برابر شده…بی اندازه دوستت دارم

این موهبت الهی دوبار نصیب من شد

 
بدون دیدگاه

نوشته شده در دسته شخصی, عاشقانه