این نوشته رو در شرایطی خاص می نویسم
یک روز از شدت درد فقط خوابیدم؛
روز دوم
فامیل؛ موبایل و لپتاپ رو ازم گرفتن و بهم به زور استراحت مطلق دادن، بدون هیچ وسیله ی ارتباطی
تنها چیزی که داشتم: یک کاغذ ، یک خودکار…
روز سوم
سه روز گذشت…
سرماخوردگی با علائم دیگه که یه دکتر آنفولانزا و یه دکتر دیگه مسمومیت تشخیص دادن
بدترین بیماری ای بود که تو چند سال قبل گرفتم
هیچکس هم از من خبری نداره، به پدرومادر هم نگفتن که دور هستن و نگران می شن…
مزخرف ترین ساعات رو سپری می کنم
روز چهارم
بی خبر از همه جا…فقط من و این اتاق و تخت خواب…
استراحت مطلق…آرام بخش…
بدون موسیقی…
احساس می کنم به تخت بستن منو و دارن خون تو رگ هام رو عوض می کنن
.
.
.
بالاخره از قرنطینه در اومدم،هنوز از بیماری در من نشانه هایی هست ولی آرامش خاصی دارم، فقط شرمنده ی دوستان شدم که تماس گرفتن و نگرانم شدن…از تبریز و تهران تا… پکن…. ۲۹ آبان ماه / ساعت ۱۹:۴۷