RSS
 

بایگانی ‘روزنوشت’ دسته ها

قرنطینه ای که گذشت…

۲۹ آبان

این نوشته رو در شرایطی خاص می نویسم

یک روز از شدت درد فقط خوابیدم؛

روز دوم

فامیل؛ موبایل و لپتاپ رو ازم گرفتن و بهم به زور استراحت مطلق دادن، بدون هیچ وسیله ی ارتباطی

تنها چیزی که داشتم: یک کاغذ ، یک خودکار…

روز سوم

سه روز گذشت…

سرماخوردگی با علائم دیگه که یه دکتر آنفولانزا و یه دکتر دیگه مسمومیت تشخیص دادن

بدترین بیماری ای بود که تو چند سال قبل گرفتم

هیچکس هم از من خبری نداره، به پدرومادر هم نگفتن که دور هستن و نگران می شن…

مزخرف ترین ساعات رو سپری می کنم

روز چهارم

بی خبر از همه جا…فقط من و این اتاق و تخت خواب…

استراحت مطلق…آرام بخش…

بدون موسیقی…

احساس می کنم به تخت بستن منو و دارن خون تو رگ هام رو عوض می کنن

.

.

.

بالاخره از قرنطینه در اومدم،هنوز از بیماری در من نشانه هایی هست ولی آرامش خاصی  دارم، فقط شرمنده ی دوستان شدم که تماس گرفتن و نگرانم شدن…از تبریز و تهران تا… پکن…. ۲۹ آبان ماه / ساعت ۱۹:۴۷

 
۵ دیدگاه

نوشته شده در دسته روزنوشت, شخصی

 

پارادوکس در خیابان

۱۳ آبان

نزدیک ساعت ۱۱ شب یعنی حدود یک ساعت پیش زدم بیرون و اتفاقی که برای من جالب بود رخ داد و منو به فکر فرو برد که بیام و اینجا بنویسمش

هوا خیلی سرد بود و پرنده پر نمی زد

به سمت سوپرمارکت رفتم که شیر بخرم؛

یه زوج میان سال از فروشگاه خارج شدن درحالیکه مرد ،  دست همسرش رو محکم گرفته بود و با اینکار انگار می خواست نشون بده که چقد رو زنش حساس هست و نمی ذاره بدزدنش [ با کنایه! ] ؛ از خیابون که داشتن رد می شدن یه ماشین با راننده جوان با سرعت می اومد، زن سرعتش رو کم کرد که ماشین رد بشه و دست شوهرش رو کشید ولی مرد  زورش می چربید و می کشیدش، نیمی از عرض خیابان رو طی کرده بودن که مرد دست زنش رو ول کرد و با کیسه های خریدشون دوید اونطرف خیابون درحالیکه زن بین تصمیم خودش مبنی بر ایستادن و اصرار شوهرش بر رد شدن مونده بود وسط خیابون خشک شد…

.

.

.

البته خوشبختانه تنها کسی که حواسش به اون دوتا و خصوصا مرده بود من نبودم و راننده ی جوان هم ترمز کرد و به زن اشاره کرد که “بفرمایید” و البته نگاه معنی داری هم به اون مرد انداخت

نمی دونم چرا این صحنه ی خیلی کوتاه از بُعد زمان و شاید بی اهمیت از دید خیلی ها فکرم رو مشغول کرد که خودمو جای هردوشون بذارم و حسشون رو در اون لحظه بفهم…

مرد: به هر قیمتی رد می شم و جون خودمو نجات می دم حتی اگه باعث نابودی زنم بشه!

زن: بهتره وایستیم تا رد بشه بره چون نمی خوام شوهرم رو از دست بدم!

 
۵ دیدگاه

نوشته شده در دسته روزنوشت

 

نفرت؛هاراکیری ِ درونی

۰۸ آبان

آدمای زیادی در اطراف ما هستن و خب خیلی از اونا ممکنه باعث آزار روحی و شاید جسمی ما بشن ، طوری که همیشه یه حس ِ انتقام یا تنفر یا یه همچین چیزی داشته باشیم نسبت بهشون،

هرروز یه بخشی از انرژیمون رو صرف این می کنیم که به اونا فکر کنیم، به اینکه ازش بدم می آد یا اگه می تونستم فلان کار رو باهاش می کردم یا اینکه چه نامردی ای در حق من کرده و همش درگیر هستیم با اتفاق های گذشته

ولی امروز، بهترین دوستم ، ” سیّد ” درس خیلی مهمی بهم داد و منم تصمیم گرفتم بنویسم تا یادم بمونه

سیّد گفت: داشتن تنفر از کسی فقط و فقط به خود آدم ضرر می زنه، باعث می شه جسم و روح پیر بشن ؛ یه نوع خودآزاری درونی و دائمی که  روح آدم رو به سمت زوال هدایت می کنه

یاد “هاراکیری” افتادم؛ ولی این بار یه خودکشی تدریجی و دردناک برای روح

پ . ن: هاراکیری (به ژاپنی: 切腹, Seppuku) نوعی خودکشی با دریدن شکم که در میان سامورایی ها رواج داشته است.

 
بدون دیدگاه

نوشته شده در دسته روزنوشت, شخصی

 

غلط بود آنچه می پنداشتیم

۲۶ مهر

به این فکر می کنی که کلی دوست داری…منظور رفیق!

سعی می کنی در هرموردی که بشه هرکاری از دستت برمی آد براشون انجام بدی…بدون چشم داشت…بخاطر چیزی که تو اسمش رو رفاقت گذاشتی

می دونی؟

وقتی به یاد دوستات میوفتی ، احساس می کنی ضربان قلبت منظم می شه!…آروم می شی ، که تنها نیستی…

امّا…

همیشه یه امّا وجود داره!

امّا تو یه لحظه می بینی که اطرافت خلوت شده…خودت موندی و خودت

این خیلی حس خوبیه که دوستان تنهات بذارن ؛ جدی می گم!

اگه موقعی که حس می کنی بهشون نیاز داری ولی حتی درخواست کمک هم نمی کنی…اونا دستت رو نگیرن ، واقعا لذت بخشه

آخه بدترش هم می تونه باشه…برای من بوده

برات می گم…

وقتی که تو جریانی افتادی که تنها موندی…خودت و خودت…راه رو طی می کنی…تنها

آخرش به پرتگاه رسیدی

اینجاست که…

که شاید یه لبخند و موفق باشی از طرف دوستت بهترین موهبت محسوب می شه برای تو؛

یکی از پُشت هُلت می ده توی پرتگاه

دیگه کار از کار گذشته و تو فقط سقوط می کنی

بر می گردی چهره ی کسی که تورو نابود کرد رو ببینی و بدترین چیز اینه که

اون چهره برات آشنا باشه…آشنا منظورم کسی که دوست می خواندیش

امیدوارم هیچکس هیچوقت تجربه نکنه.

ما ز یاران چشم یاری داشتیم…خود غلط بود آنچه می پنداشتیم

پ . ن : روز ۲۵ مهرماه ۱۳۸۹ رو برای ثبت در تاریخ اینجا لحاظ می کنم.

 
۴ دیدگاه

نوشته شده در دسته روزنوشت, شخصی

 

روزمَرِّگی یا روزمرگی؟

۲۴ مهر

چیزی که گرفتارش شده ام…

درگیرش شده ام یا درگیرم کرده اند یا دوست دارم که درگیرم کنند…نمی دانم

بعضی ها روزمرّگی می نامندش و می نالند ازش ولی من روزمرگی می گویمش که بیشترین روزهای مرا کشته است و می کشد

مرگ ِ روز یعنی نابودی تدریجی فرصت ها…

رهام کن!

 
۱ دیدگاه

نوشته شده در دسته روزنوشت, شخصی

 

آخرین روز رکود

۱۱ مهر

خب…مدت هاست از خودم راضی نیستم

از درجا زدن و عدم پیشرفت خسته شدم

امروز روز خاصی برای من خواهد بود…روزی که تغییرات اساسی ای در یک سری از مسائل زندگیم ایجاد می کنم که امیدوارم در دراز مدت نتیجه ی مثبتی رو داشته باشه…

وابستگی وحشتناک خودم به اینترنت رو به حداقل می رسونم و تا اطلاع ثانوی ADSL رو تمدید نخواهم کرد

اعتیاد به سایت هایی از قبیل فرندفید و فیس بوک و … رو با کاهش دوز مصرف به حداقل می خوام برسونم

راستی بهترین دوستانم رو هم از این سایت ها دارم و خیلی چیزای دیگه…

این مدت هم مشخص نیست چند روز باشه یا چند ماه…

امیدوارم بتونم خوب یا بهتر بشم و به اهدافم نزدیک تر بشم

ساعت هفت عصر یکشنبه یازده مهر

 
۳ دیدگاه

نوشته شده در دسته روزنوشت, شخصی

 

سوگند به چشمانت

۱۵ شهریور

و سوگند به چشمانت…که به نگاهی مرا تا ابد اسیر خود ساخته اند

 

سوگند به لبانت

۰۸ شهریور

و سوگند به لبانت…آن دم که بر لبانم می نهی و دنیا از حرکت می ایستد

 

یک شب زیر باران

۰۴ شهریور

ساعت ۹ شب

دقایقی بود که باران می بارید و صدایم می کرد

رعد های خشمگین…

دلم گرفته  بود و بغض سنگینی داشتم

باران راز گریه را فاش نمی کند…

بدون چتر رفتم…اعتقادی به چتر ندارم…چتر اشک ها را نمایان می کند

بارش هرلحظه شدیدتر می شد و من بدون توجه  راه می رفتم…

برخورد قطره ها به صورتم

با آهنگی از سکرت گاردن

مردم بیرون نبودند و خیابان ها خلوت

چند مغازه بیشتر باز نبود

پیرمردی را  دیدم که می دوید و با پلاستیکی بر سرش

آهنگ چند بار تکرار شد

شلوارم از فرط خیسی سنگینی می کرد

هیچ چیز مانع حرکت من نمی شد

لاشه ی گربه ای وسط خیابان…چند ثانیه

و

بستنی فروشی باز است!

فروشنده از بدون چتر بودن من سوال کرد…سکوت

در مسیر بازگشت به خانه…

سعی داشتم آتشی که  درجانم بود فروکش کند…ولی نه بستنی قادر شد و نه باران

آهنگ شنیده نمی شد …گوش من پر از قطره های  باران بود…

تنهای صدای باران را می شنیدم

هیچ از شدتش کم نشده بود

صاعقه ها سیاهی شب را می شکافتند

خیسی باران را با تمام ذرات بدنم حس می کردم

در نزدیکی خانه …بدنم از سرما سست شده بود

و نبضم کوبنده تر…در تمام بدنم حس می شد

باران روحم را تطهیر کرد

وعشقم را محکم تر

 
۴ دیدگاه

نوشته شده در دسته روزنوشت, شخصی

 

قرص ها و تکرار

۰۱ شهریور

بیدار میشم،از چیزی شبیه خواب…

آغاز روز…

آسمونِ ابری…

می رم سراغ قرص هام…

و تلاش برای تغییر…هرلحظه…هر آن…ولی می دونم بی فایده اس…

می خوام اوضاع رو عوض کنم…گرچه امیدی نیست…تظاهر می کنم…

به همین سادگی روز تموم میشه…روز یعنی فرصت…

خودمو می بینم با یه مشت قرص تو دستم…تنهام…پشت لپتاپ…موسیقی کلاسیک…

فرصتی نمونده…

ذهنم بیش از پیش بهم ریخته…

به قرص ها نگاه می کنم…اونام خستن از تسکین های کوتاه مدت روحم…

می خوان بخوابم و فراموش کنم که یک روز دیگه هم از دست رفت…

می گن به امید صبح بخواب ولی روز بعد…

تکرار…

 
۴ دیدگاه

نوشته شده در دسته روزنوشت, شخصی