RSS
 

بایگانی ‘شخصی’ دسته ها

نفرت؛هاراکیری ِ درونی

۰۸ آبان

آدمای زیادی در اطراف ما هستن و خب خیلی از اونا ممکنه باعث آزار روحی و شاید جسمی ما بشن ، طوری که همیشه یه حس ِ انتقام یا تنفر یا یه همچین چیزی داشته باشیم نسبت بهشون،

هرروز یه بخشی از انرژیمون رو صرف این می کنیم که به اونا فکر کنیم، به اینکه ازش بدم می آد یا اگه می تونستم فلان کار رو باهاش می کردم یا اینکه چه نامردی ای در حق من کرده و همش درگیر هستیم با اتفاق های گذشته

ولی امروز، بهترین دوستم ، ” سیّد ” درس خیلی مهمی بهم داد و منم تصمیم گرفتم بنویسم تا یادم بمونه

سیّد گفت: داشتن تنفر از کسی فقط و فقط به خود آدم ضرر می زنه، باعث می شه جسم و روح پیر بشن ؛ یه نوع خودآزاری درونی و دائمی که  روح آدم رو به سمت زوال هدایت می کنه

یاد “هاراکیری” افتادم؛ ولی این بار یه خودکشی تدریجی و دردناک برای روح

پ . ن: هاراکیری (به ژاپنی: 切腹, Seppuku) نوعی خودکشی با دریدن شکم که در میان سامورایی ها رواج داشته است.

 
بدون دیدگاه

نوشته شده در دسته روزنوشت, شخصی

 

غلط بود آنچه می پنداشتیم

۲۶ مهر

به این فکر می کنی که کلی دوست داری…منظور رفیق!

سعی می کنی در هرموردی که بشه هرکاری از دستت برمی آد براشون انجام بدی…بدون چشم داشت…بخاطر چیزی که تو اسمش رو رفاقت گذاشتی

می دونی؟

وقتی به یاد دوستات میوفتی ، احساس می کنی ضربان قلبت منظم می شه!…آروم می شی ، که تنها نیستی…

امّا…

همیشه یه امّا وجود داره!

امّا تو یه لحظه می بینی که اطرافت خلوت شده…خودت موندی و خودت

این خیلی حس خوبیه که دوستان تنهات بذارن ؛ جدی می گم!

اگه موقعی که حس می کنی بهشون نیاز داری ولی حتی درخواست کمک هم نمی کنی…اونا دستت رو نگیرن ، واقعا لذت بخشه

آخه بدترش هم می تونه باشه…برای من بوده

برات می گم…

وقتی که تو جریانی افتادی که تنها موندی…خودت و خودت…راه رو طی می کنی…تنها

آخرش به پرتگاه رسیدی

اینجاست که…

که شاید یه لبخند و موفق باشی از طرف دوستت بهترین موهبت محسوب می شه برای تو؛

یکی از پُشت هُلت می ده توی پرتگاه

دیگه کار از کار گذشته و تو فقط سقوط می کنی

بر می گردی چهره ی کسی که تورو نابود کرد رو ببینی و بدترین چیز اینه که

اون چهره برات آشنا باشه…آشنا منظورم کسی که دوست می خواندیش

امیدوارم هیچکس هیچوقت تجربه نکنه.

ما ز یاران چشم یاری داشتیم…خود غلط بود آنچه می پنداشتیم

پ . ن : روز ۲۵ مهرماه ۱۳۸۹ رو برای ثبت در تاریخ اینجا لحاظ می کنم.

 
۴ دیدگاه

نوشته شده در دسته روزنوشت, شخصی

 

روزمَرِّگی یا روزمرگی؟

۲۴ مهر

چیزی که گرفتارش شده ام…

درگیرش شده ام یا درگیرم کرده اند یا دوست دارم که درگیرم کنند…نمی دانم

بعضی ها روزمرّگی می نامندش و می نالند ازش ولی من روزمرگی می گویمش که بیشترین روزهای مرا کشته است و می کشد

مرگ ِ روز یعنی نابودی تدریجی فرصت ها…

رهام کن!

 
۱ دیدگاه

نوشته شده در دسته روزنوشت, شخصی

 

عشق ِ بی همتا

۲۰ مهر

آن زمان که عشق تورا یافتم ، سعی کردم نمونه ای برای آن پیدا کنم،

به هرکس که می شناختم رجوع کردم

هرچه شنیده بودم ، خواندم…شعر….داستان…افسانه

از غرب تا شرق

تاریخ را زیر و رو کردم

ولی…

تو بی همتایی

همچون تو…عشقت نیز بی همتاست

ای همه هستی ِ من

 
۱ دیدگاه

نوشته شده در دسته شخصی, عاشقانه

 

آخرین روز رکود

۱۱ مهر

خب…مدت هاست از خودم راضی نیستم

از درجا زدن و عدم پیشرفت خسته شدم

امروز روز خاصی برای من خواهد بود…روزی که تغییرات اساسی ای در یک سری از مسائل زندگیم ایجاد می کنم که امیدوارم در دراز مدت نتیجه ی مثبتی رو داشته باشه…

وابستگی وحشتناک خودم به اینترنت رو به حداقل می رسونم و تا اطلاع ثانوی ADSL رو تمدید نخواهم کرد

اعتیاد به سایت هایی از قبیل فرندفید و فیس بوک و … رو با کاهش دوز مصرف به حداقل می خوام برسونم

راستی بهترین دوستانم رو هم از این سایت ها دارم و خیلی چیزای دیگه…

این مدت هم مشخص نیست چند روز باشه یا چند ماه…

امیدوارم بتونم خوب یا بهتر بشم و به اهدافم نزدیک تر بشم

ساعت هفت عصر یکشنبه یازده مهر

 
۳ دیدگاه

نوشته شده در دسته روزنوشت, شخصی

 

به تو معتادم

۲۷ شهریور

به تو معتادم…آن گونه که با تو نئشه و در حسرتت خمارم

 
۱ دیدگاه

نوشته شده در دسته شخصی, عاشقانه, مینیمال

 

سوگند به چشمانت

۱۵ شهریور

و سوگند به چشمانت…که به نگاهی مرا تا ابد اسیر خود ساخته اند

 

سوگند به لبانت

۰۸ شهریور

و سوگند به لبانت…آن دم که بر لبانم می نهی و دنیا از حرکت می ایستد

 

یک شب زیر باران

۰۴ شهریور

ساعت ۹ شب

دقایقی بود که باران می بارید و صدایم می کرد

رعد های خشمگین…

دلم گرفته  بود و بغض سنگینی داشتم

باران راز گریه را فاش نمی کند…

بدون چتر رفتم…اعتقادی به چتر ندارم…چتر اشک ها را نمایان می کند

بارش هرلحظه شدیدتر می شد و من بدون توجه  راه می رفتم…

برخورد قطره ها به صورتم

با آهنگی از سکرت گاردن

مردم بیرون نبودند و خیابان ها خلوت

چند مغازه بیشتر باز نبود

پیرمردی را  دیدم که می دوید و با پلاستیکی بر سرش

آهنگ چند بار تکرار شد

شلوارم از فرط خیسی سنگینی می کرد

هیچ چیز مانع حرکت من نمی شد

لاشه ی گربه ای وسط خیابان…چند ثانیه

و

بستنی فروشی باز است!

فروشنده از بدون چتر بودن من سوال کرد…سکوت

در مسیر بازگشت به خانه…

سعی داشتم آتشی که  درجانم بود فروکش کند…ولی نه بستنی قادر شد و نه باران

آهنگ شنیده نمی شد …گوش من پر از قطره های  باران بود…

تنهای صدای باران را می شنیدم

هیچ از شدتش کم نشده بود

صاعقه ها سیاهی شب را می شکافتند

خیسی باران را با تمام ذرات بدنم حس می کردم

در نزدیکی خانه …بدنم از سرما سست شده بود

و نبضم کوبنده تر…در تمام بدنم حس می شد

باران روحم را تطهیر کرد

وعشقم را محکم تر

 
۴ دیدگاه

نوشته شده در دسته روزنوشت, شخصی

 

۰۱ شهریور

گاهی تنها “سه نقطه ها” مرا می فهمند

 
۲ دیدگاه

نوشته شده در دسته شخصی, مینیمال