RSS
 

چهارشنبه سوری

۲۴ اسفند

چهارشنبه سوری بهانه ای شد که بعد از مدت ها چند خط برای خودم در این دفتر خاک نشسته بنویسم و غبارش رو کنار بزنم

امسال هم مث سالهای گذشته سعی کردیم مراسمی رو که تحت عنوان ” آیین چهارشنبه سوری ” از گذشته برامون باقی مونده رو به صورت خیلی خوبی برگزار کنیم

از سروصداش که نشانه ی پایکوبی و جشن و شادی هست لذت می برم ولی به نظرم از حد نگذره بهتره

بازم از توی آتش پریدم ، هرسال مژه و ابروهام رو از دست می دم ولی انرژی غیرقابل وصفی از پریدن به درون آتش در وجودم جمع می شه ارزشش رو داره

امیدوارم روزی برسه که وقتی از چهارشنبه سوری حرف می زنیم همه با شادی خاطراتشون رو تعریف کنن

 

 
۵ دیدگاه

نوشته شده در دسته روزنوشت

 

ایستگاه ۲۱ اُم

۱۴ دی

و ۲۱ اُمین ایستگاه زندگی طی شد ؛

زندگی ای که از سکوی  ۱۴ دی  (۴ ژانویه) شروع شده و امتداد پیدا کرد و همچنان ادامه دارد
هرقدر ادامه می دهم راه سخت تر می شود و حسرت لحظه های رفته از دست بر خستگی ناشی از سنگینی کوله بار زندگی ، می افزاید
نمی دانم از به عمرم افزوده شد و یا از آن کاسته ؛ ولی می دانم که تغییری صورت گرفته و باید تغییر کرد
تغییر همیشه خوب به نظر نمی آید ولی خوب است تغییر کرد…همیشه بهتر وجود دارد….باید آن را ایجاد کرد.
یادم باشد درین ایستگاه دیگر تنها سفر نمی کنم ، همراهی دارم که در گذشتن از این مسیر هرلحظه کنار من است…اگرچه دورادور
و دوستانی دارم که برایم خالصانه دست تکان می دهند و لبخند می زنند….چه دلگرمی ای ازین بالاتر ؛ باشد که راه هموار شود.
و تنها آرزوم در این مقطع از زندگی ، بهترین ها برای کسی است که وجودش زیباترین اتفاق در زندگی من بوده و هست و خواهد بود
و اما بهترین هدیه من بوسیدن لب ها و گرفتن دست ها و دوستت دارم ها بود

از همه دوستانم در دنیای مجازی و دنیای واقعی(زندگی روزمره) و اعضای خانواده که همه به نحوی بودند و هستن ممنونم.

- نوشته شده در تاریخ ۱۴ دی ماه ۸۹ ساعت ۰۰:۳۵ دقیقه بامداد

 
۵ دیدگاه

نوشته شده در دسته روزنوشت, شخصی, عاشقانه

 

مَرد یازده ساله

۲۹ آذر

شبِ ۲۷ آذر از تهران به سمت تبریز حرکت کردم؛ پلیس راهِ بعد از کرج بود فک کنم ، اتوبوس ایستاده بود برا مسافر،

ساعت ۱۲ شب، یه پسر بچه ی کوچیک دعافروش اومد تو اتوبوس،به من که رسید بهش گفتم من اعتقاد ندارم به این چیزا، دوباره اصرار نکرد و رفت، خوشم اومد ازین کارش…

صداش کردم بهش یکی ازین شکلات کاکائویی ها دادم و گفتم بیا من شکلات خوردم تو هم بخور؛گرفت گفت این شکلات نیست ، شیرین عسل ِ رفت با یه آقای دیگه که دوتا صندلی جلوتر از من بود و ازش دعا خریده بود و باهاش دوست شده بود تقسیم کرد و برگشت یه تیکه دیگه اش رو داد به خودم گفت تو هم بخور،گفتم من یدونه کاملش رو خوردم گفت اینم بخور دیگه! (می خواست هممون باهم لذت ببریم)

اتوبوس خیلی طولانی توقف کرده بود و منم تو این مدت باهاش حرف می زدم، گوشیم تو دستم بود ازم خواست که بدم بهش، رفت تو بازی هاش، دستاش کثیف بود ولی ظرافت بچگانه ی دستاش رو می شد دید چند دقیقه ای بازی کرد بعدش همینطوری دستش بود و داشت باهام حرف می زد که اسکریت سیور گوشیم فعال شد(عکس طناب دار) گفت پس چرا طناب دار؟

گفتم من زیاد بهش فکر می کنم ولی تو اصلا به این چیزا فکر نکن تو زندگیت گفت تو گوشی اون آقا جلوییه یه عکس بود که یه مرد داشت از پله ها می رفت بالا و پله ها به سمت آسمون بود و نوشته بود خدا

گفت باید کلی پله بره بالا تا برسه بهش؛گفتم تو اگه توی قلبت بخوای خدا رو حس کنی همینجا کنارت هست؛هم کنارت،هم هرجا که نگاه می کنی و هم تو وجودت….گفت تو منم هست؟ گفتم آره! گفت توی تو هم هست؟ گفتم آره ولی کمتر پرسید یعنی چی؟ گفتم تو چندسالته؟ گفت یازده سال؛ گفتم من بیست سالمه و به اندازه ی نه سال از من پاک تری و خدا بهت نزدیک تره گفت پس توی خواهرم که تازه به دنیا اومده و ۱۱ ماهشه خیلی بیشتره…گفتم آره اون دیگه سرشار از خداست رفت یبار دیگه به مسافرها دعا بگیره و برگشت گفت از من خدافظ…

گفتم اسمت چیه! گفت مهدی….اسم خواهرشم پرسیدم گفت مهشید بهش گفتم بیا یه عکس یادگاری باهم بگیریم، گفت کی ازمون بندازه،گفتم خودم از خودمون می ندازم…فهمیدم تاحالا با کسی اینطوری عکس ننداخته بود دست داد باهام و رفت…یه دست کاملا مردونه حس خیلی خوبی داشتم نسبت بهش با یه آرامش خاصی حرف می زد…اصلا حس نکردم که ۱۱ سالشه

اینجا نوشتم و عکسمون رو گذاشتم که یادم باشه…

 
۶ دیدگاه

نوشته شده در دسته روزنوشت

 

دانشگاه مبدأ تغییرات بود

۱۶ آذر

این اولین ۱۶ آذری هست که می تونم به عنوان دانشجو ، چیزی ، در روزی که مثلا به من و امثال من تعلق داره ، بنویسم

البته باید مد نظر داشته باشیم که جز بیان مشکلات کار دیگه ای از دستمون بر نمی آد…و اونم با برچسب های جالب توجه همراه خواهد شد

فقط می خوام اینو برای خودم یادآوری کنم که حدود دوسالی می گذره از زمانی که عنوان دانشجو رو برای اولین بار به دوش کشیدم؛

همونطور که همه چیز در کشور ما با همه جای دنیا فرق می کنه ، نظام آموزشی و در ابعاد جزئی تر مفهوم دانشجو نیز با سایر کشورها متفاوته…

نمی خوام طولانی کنم حرفم رو و چیزی که قبل من خیلی ها گفته اند بازم تکرار کنم ؛ توی یه جمله  حرفم رو خلاصه می کنم…

دانشگاه مبدأ تغییرات بود…

الان چیزی از ارکان اصلی دانشگاه یعنی استاد واقعی و دانشجوی واقعی باقی نمونده که بخوان جامعه،فرهنگ و کشور رو بسازن…

به امید آینده ای بهتر…روز دانشجو(!) مبارک

 
بدون دیدگاه

نوشته شده در دسته روزنوشت

 

احیای وجودت

۱۲ آذر

دوشنبه ۸ آذر تا پنجشنبه ۱۱ آذر ماه ۱۳۸۹ روزهای خاصی برای ما بود

دوشنبه ظهر را فراموش نمی کنم…و آن تماس تلفنی…

شرایط سختی بود…

شرایطی که فقط من می دانستم و تو…

اتفاقی ناخوشایند یا خوشایندی که نقش بیشتر برای من بود و درد بیشتر برای تو…

دراین چند روز بارها گفتم کاش نبودم و وجودم ، وجود تورا به خطر نمی انداخت…

لحظه ای شادی و لحظه ای غصه سراغ ما می آمد…

ولی باهم بودیم…درتمام لحظات

باهم تصمیم گرفتیم…

باهم گریه کردیم…

و خوشحالم که باز هستی…

علاقه ام به تو چندین برابر شده…بی اندازه دوستت دارم

این موهبت الهی دوبار نصیب من شد

 
بدون دیدگاه

نوشته شده در دسته شخصی, عاشقانه

 

قرنطینه ای که گذشت…

۲۹ آبان

این نوشته رو در شرایطی خاص می نویسم

یک روز از شدت درد فقط خوابیدم؛

روز دوم

فامیل؛ موبایل و لپتاپ رو ازم گرفتن و بهم به زور استراحت مطلق دادن، بدون هیچ وسیله ی ارتباطی

تنها چیزی که داشتم: یک کاغذ ، یک خودکار…

روز سوم

سه روز گذشت…

سرماخوردگی با علائم دیگه که یه دکتر آنفولانزا و یه دکتر دیگه مسمومیت تشخیص دادن

بدترین بیماری ای بود که تو چند سال قبل گرفتم

هیچکس هم از من خبری نداره، به پدرومادر هم نگفتن که دور هستن و نگران می شن…

مزخرف ترین ساعات رو سپری می کنم

روز چهارم

بی خبر از همه جا…فقط من و این اتاق و تخت خواب…

استراحت مطلق…آرام بخش…

بدون موسیقی…

احساس می کنم به تخت بستن منو و دارن خون تو رگ هام رو عوض می کنن

.

.

.

بالاخره از قرنطینه در اومدم،هنوز از بیماری در من نشانه هایی هست ولی آرامش خاصی  دارم، فقط شرمنده ی دوستان شدم که تماس گرفتن و نگرانم شدن…از تبریز و تهران تا… پکن…. ۲۹ آبان ماه / ساعت ۱۹:۴۷

 
۵ دیدگاه

نوشته شده در دسته روزنوشت, شخصی

 

پارادوکس در خیابان

۱۳ آبان

نزدیک ساعت ۱۱ شب یعنی حدود یک ساعت پیش زدم بیرون و اتفاقی که برای من جالب بود رخ داد و منو به فکر فرو برد که بیام و اینجا بنویسمش

هوا خیلی سرد بود و پرنده پر نمی زد

به سمت سوپرمارکت رفتم که شیر بخرم؛

یه زوج میان سال از فروشگاه خارج شدن درحالیکه مرد ،  دست همسرش رو محکم گرفته بود و با اینکار انگار می خواست نشون بده که چقد رو زنش حساس هست و نمی ذاره بدزدنش [ با کنایه! ] ؛ از خیابون که داشتن رد می شدن یه ماشین با راننده جوان با سرعت می اومد، زن سرعتش رو کم کرد که ماشین رد بشه و دست شوهرش رو کشید ولی مرد  زورش می چربید و می کشیدش، نیمی از عرض خیابان رو طی کرده بودن که مرد دست زنش رو ول کرد و با کیسه های خریدشون دوید اونطرف خیابون درحالیکه زن بین تصمیم خودش مبنی بر ایستادن و اصرار شوهرش بر رد شدن مونده بود وسط خیابون خشک شد…

.

.

.

البته خوشبختانه تنها کسی که حواسش به اون دوتا و خصوصا مرده بود من نبودم و راننده ی جوان هم ترمز کرد و به زن اشاره کرد که “بفرمایید” و البته نگاه معنی داری هم به اون مرد انداخت

نمی دونم چرا این صحنه ی خیلی کوتاه از بُعد زمان و شاید بی اهمیت از دید خیلی ها فکرم رو مشغول کرد که خودمو جای هردوشون بذارم و حسشون رو در اون لحظه بفهم…

مرد: به هر قیمتی رد می شم و جون خودمو نجات می دم حتی اگه باعث نابودی زنم بشه!

زن: بهتره وایستیم تا رد بشه بره چون نمی خوام شوهرم رو از دست بدم!

 
۵ دیدگاه

نوشته شده در دسته روزنوشت

 

نفرت؛هاراکیری ِ درونی

۰۸ آبان

آدمای زیادی در اطراف ما هستن و خب خیلی از اونا ممکنه باعث آزار روحی و شاید جسمی ما بشن ، طوری که همیشه یه حس ِ انتقام یا تنفر یا یه همچین چیزی داشته باشیم نسبت بهشون،

هرروز یه بخشی از انرژیمون رو صرف این می کنیم که به اونا فکر کنیم، به اینکه ازش بدم می آد یا اگه می تونستم فلان کار رو باهاش می کردم یا اینکه چه نامردی ای در حق من کرده و همش درگیر هستیم با اتفاق های گذشته

ولی امروز، بهترین دوستم ، ” سیّد ” درس خیلی مهمی بهم داد و منم تصمیم گرفتم بنویسم تا یادم بمونه

سیّد گفت: داشتن تنفر از کسی فقط و فقط به خود آدم ضرر می زنه، باعث می شه جسم و روح پیر بشن ؛ یه نوع خودآزاری درونی و دائمی که  روح آدم رو به سمت زوال هدایت می کنه

یاد “هاراکیری” افتادم؛ ولی این بار یه خودکشی تدریجی و دردناک برای روح

پ . ن: هاراکیری (به ژاپنی: 切腹, Seppuku) نوعی خودکشی با دریدن شکم که در میان سامورایی ها رواج داشته است.

 
بدون دیدگاه

نوشته شده در دسته روزنوشت, شخصی

 

غلط بود آنچه می پنداشتیم

۲۶ مهر

به این فکر می کنی که کلی دوست داری…منظور رفیق!

سعی می کنی در هرموردی که بشه هرکاری از دستت برمی آد براشون انجام بدی…بدون چشم داشت…بخاطر چیزی که تو اسمش رو رفاقت گذاشتی

می دونی؟

وقتی به یاد دوستات میوفتی ، احساس می کنی ضربان قلبت منظم می شه!…آروم می شی ، که تنها نیستی…

امّا…

همیشه یه امّا وجود داره!

امّا تو یه لحظه می بینی که اطرافت خلوت شده…خودت موندی و خودت

این خیلی حس خوبیه که دوستان تنهات بذارن ؛ جدی می گم!

اگه موقعی که حس می کنی بهشون نیاز داری ولی حتی درخواست کمک هم نمی کنی…اونا دستت رو نگیرن ، واقعا لذت بخشه

آخه بدترش هم می تونه باشه…برای من بوده

برات می گم…

وقتی که تو جریانی افتادی که تنها موندی…خودت و خودت…راه رو طی می کنی…تنها

آخرش به پرتگاه رسیدی

اینجاست که…

که شاید یه لبخند و موفق باشی از طرف دوستت بهترین موهبت محسوب می شه برای تو؛

یکی از پُشت هُلت می ده توی پرتگاه

دیگه کار از کار گذشته و تو فقط سقوط می کنی

بر می گردی چهره ی کسی که تورو نابود کرد رو ببینی و بدترین چیز اینه که

اون چهره برات آشنا باشه…آشنا منظورم کسی که دوست می خواندیش

امیدوارم هیچکس هیچوقت تجربه نکنه.

ما ز یاران چشم یاری داشتیم…خود غلط بود آنچه می پنداشتیم

پ . ن : روز ۲۵ مهرماه ۱۳۸۹ رو برای ثبت در تاریخ اینجا لحاظ می کنم.

 
۴ دیدگاه

نوشته شده در دسته روزنوشت, شخصی

 

روزمَرِّگی یا روزمرگی؟

۲۴ مهر

چیزی که گرفتارش شده ام…

درگیرش شده ام یا درگیرم کرده اند یا دوست دارم که درگیرم کنند…نمی دانم

بعضی ها روزمرّگی می نامندش و می نالند ازش ولی من روزمرگی می گویمش که بیشترین روزهای مرا کشته است و می کشد

مرگ ِ روز یعنی نابودی تدریجی فرصت ها…

رهام کن!

 
۱دیدگاه

نوشته شده در دسته روزنوشت, شخصی

 
 
  • Twitter
  • Facebook
  • FriendFeed
  • Last.fm
  • Delicious