RSS
 

بانو

۰۶ مرداد

تو را بانو نامیده ام

بسیارند از تو بلندتر ، بلندتر.

بسیارند از تو زلال تر ، زلال تر.

بسیارند از تو زیباتر ، زیباتر.

 

اما بانو تویی.

 

از خیابان که می گذری

نگاه کسی را به دنبال نمی کشانی.

کسی تاج بلورینت را نمی بیند،

کسی بر فرش سرخ زرّین زیر پایت

نگاهی نمی افکند.

 

و زمانی که پدیدار می شوی

تمامی رودخانه ها به نغمه در می آیند

در تن من،

زنگ ها آسمان را می لرزانند،

و سرودی جهان را پر می کند.

 

تنها تو و من،

تنها تو و من ، عشق من،

به آن گوش می سپریم.

 

 

هوا را از من بگیر خنده ات را نه!

پابلو نرودا  |  ترجمه احمد پوری

 
۳ دیدگاه

نوشته شده در دسته شعر, عاشقانه, کپی پیست

 

دلتنگی های تکراری

۳۰ تیر

امشب دلم گریه می خواهد ، مثل دیشب ، مثل پریشب ، مثل تمام شب های هفته ی گذشته و شب های قبل آن ؛ دلتنگی گریه دارد ، نبود تو دلتنگی می آورد و تو همچنان نیستی…

 
۱دیدگاه

نوشته شده در دسته شخصی, عاشقانه

 

مایکل جکسون؛بتی که هرگز نشکست

۰۳ تیر

بعد از گذشت دو سال….باز هم ۲۵ ژوئن

می نویسم که هنوز باور نکرده ام نبودنت را

در این دو سال بارها  با دیدنت عکس ها و رقص هایت ، شنیدن آهنگ هایت و یا تنها با نامت ، با گذشتن نامت از ذهنم بی اختیار اشک جاری کردم

دیدارت آرزویی دست نیافتنی شد ولی حس نزدیکی ام  بیشتر می شود آن دم که فریاد می زنی “تو تنها نیستی” و مرا آنچنان مست می کند صدایت که تنها تو می دانی

اینکه باور نمی کنم نبودت را ، مشکل از دل من نیست که نخواهد ، مشکل جاودانگی توست و تا آن زمان که موسیقی باشد تودر بین همه ساکنان زمین  می خوانی

تو خواستی جاودانه باشی و جاودانه ماندی….تاریخ فراموش نمی کند بزرگانی چون تورا

در کنار نامت تاریخ تولد ثبت شده  و به موازات زمان ادامه دارد…بدون پایان ؛ بدون تاریخ فوت

مایکل جکسون برای من تنها یک خواننده نبود ، بخشی از زیبایی های کودکی تا شور جوانی بود و هست و خواهد بود

از دوستی جمله ای نقل می کنم که: در آهنگ های مایکل برای هر حالت روحی و هر شرایطی همیشه انتخابی هست.

برای تنهایی هایمان خواند ؛

برای زمین ،

برای انسانیت ،

برای غم و شادی ها ،

و برای ما

روحت شاد مایکل….یاد و خاطره ات همیشه گرامی باد

با تشکر از  سایت هواداران ایرانی مایکل جکسون

www.emjey.com
 
۸ دیدگاه

نوشته شده در دسته روزنوشت, یادبود

 

خسوف

۲۸ خرداد

ماه گوید که تو ماه جهانی ، بدرخش و گیتی را روشن کن

۲۵ خرداد ۹۰

 
۲ دیدگاه

نوشته شده در دسته عاشقانه, مینیمال

 

انتظارات و چند نکته

۰۷ خرداد

در مورد انتظار داشتن از دیگران به این رسیدم  که:

۱ . انتظار از دیگران با ابعاد شخصیتی اونا رابطه ی مستقیم داره ؛ فراتر از پتانسیل کسی نباید ازش انتظار داشت.

۲ . قبل از اینکه از کسی انتظار چیزی رو داشته باشی ، باید خودتو بذاری جاش و ببینی خودت اینو قبول می کنی؟

۳ . تا اونجا که بتونی برای کسی انتظار ایجاد نکنی که از چهارچوب خودش خارج نشه.

۴ . برا خودت حق بی جا ایجاد نکن که از تو انتظار بی جا نداشته باشن.

۵ . کلا انتظار باعث می شه حق برای خودت قائل بشی و فارغ از دیگران ، زندگی خودت رو زهر می کنه.

.

و در آخر انتظار نداشته باش ازین نوشته ها خوشت بیاد؛

خودمم خوشم نمی آد ، برای تفکر و تأمل خودم و خودت نوشتم.

 

 

 
۵ دیدگاه

نوشته شده در دسته تجربیات, روزنوشت, شخصی

 

Michael Bublé – Always On My Mind

۲۷ اردیبهشت

Always On My Mind
Artist: Michael Bublé
lyrics | Michael Bublé on Last.fm

 
۱دیدگاه

نوشته شده در دسته Jazz, Music Box

 

مُرده متحرک

۲۹ اسفند

شناسنامه های ما دروغ می گویند ؛ ما مُرده ایم ، مردگانی متحرک ؛ که لازمه حیات تفکر است

 
۵ دیدگاه

نوشته شده در دسته مینیمال

 

چهارشنبه سوری

۲۴ اسفند

چهارشنبه سوری بهانه ای شد که بعد از مدت ها چند خط برای خودم در این دفتر خاک نشسته بنویسم و غبارش رو کنار بزنم

امسال هم مث سالهای گذشته سعی کردیم مراسمی رو که تحت عنوان ” آیین چهارشنبه سوری ” از گذشته برامون باقی مونده رو به صورت خیلی خوبی برگزار کنیم

از سروصداش که نشانه ی پایکوبی و جشن و شادی هست لذت می برم ولی به نظرم از حد نگذره بهتره

بازم از توی آتش پریدم ، هرسال مژه و ابروهام رو از دست می دم ولی انرژی غیرقابل وصفی از پریدن به درون آتش در وجودم جمع می شه ارزشش رو داره

امیدوارم روزی برسه که وقتی از چهارشنبه سوری حرف می زنیم همه با شادی خاطراتشون رو تعریف کنن

 

 
۵ دیدگاه

نوشته شده در دسته روزنوشت

 

ایستگاه ۲۱ اُم

۱۴ دی

و ۲۱ اُمین ایستگاه زندگی طی شد ؛

زندگی ای که از سکوی  ۱۴ دی  (۴ ژانویه) شروع شده و امتداد پیدا کرد و همچنان ادامه دارد
هرقدر ادامه می دهم راه سخت تر می شود و حسرت لحظه های رفته از دست بر خستگی ناشی از سنگینی کوله بار زندگی ، می افزاید
نمی دانم از به عمرم افزوده شد و یا از آن کاسته ؛ ولی می دانم که تغییری صورت گرفته و باید تغییر کرد
تغییر همیشه خوب به نظر نمی آید ولی خوب است تغییر کرد…همیشه بهتر وجود دارد….باید آن را ایجاد کرد.
یادم باشد درین ایستگاه دیگر تنها سفر نمی کنم ، همراهی دارم که در گذشتن از این مسیر هرلحظه کنار من است…اگرچه دورادور
و دوستانی دارم که برایم خالصانه دست تکان می دهند و لبخند می زنند….چه دلگرمی ای ازین بالاتر ؛ باشد که راه هموار شود.
و تنها آرزوم در این مقطع از زندگی ، بهترین ها برای کسی است که وجودش زیباترین اتفاق در زندگی من بوده و هست و خواهد بود
و اما بهترین هدیه من بوسیدن لب ها و گرفتن دست ها و دوستت دارم ها بود

از همه دوستانم در دنیای مجازی و دنیای واقعی(زندگی روزمره) و اعضای خانواده که همه به نحوی بودند و هستن ممنونم.

- نوشته شده در تاریخ ۱۴ دی ماه ۸۹ ساعت ۰۰:۳۵ دقیقه بامداد

 
۵ دیدگاه

نوشته شده در دسته روزنوشت, شخصی, عاشقانه

 

مَرد یازده ساله

۲۹ آذر

شبِ ۲۷ آذر از تهران به سمت تبریز حرکت کردم؛ پلیس راهِ بعد از کرج بود فک کنم ، اتوبوس ایستاده بود برا مسافر،

ساعت ۱۲ شب، یه پسر بچه ی کوچیک دعافروش اومد تو اتوبوس،به من که رسید بهش گفتم من اعتقاد ندارم به این چیزا، دوباره اصرار نکرد و رفت، خوشم اومد ازین کارش…

صداش کردم بهش یکی ازین شکلات کاکائویی ها دادم و گفتم بیا من شکلات خوردم تو هم بخور؛گرفت گفت این شکلات نیست ، شیرین عسل ِ رفت با یه آقای دیگه که دوتا صندلی جلوتر از من بود و ازش دعا خریده بود و باهاش دوست شده بود تقسیم کرد و برگشت یه تیکه دیگه اش رو داد به خودم گفت تو هم بخور،گفتم من یدونه کاملش رو خوردم گفت اینم بخور دیگه! (می خواست هممون باهم لذت ببریم)

اتوبوس خیلی طولانی توقف کرده بود و منم تو این مدت باهاش حرف می زدم، گوشیم تو دستم بود ازم خواست که بدم بهش، رفت تو بازی هاش، دستاش کثیف بود ولی ظرافت بچگانه ی دستاش رو می شد دید چند دقیقه ای بازی کرد بعدش همینطوری دستش بود و داشت باهام حرف می زد که اسکریت سیور گوشیم فعال شد(عکس طناب دار) گفت پس چرا طناب دار؟

گفتم من زیاد بهش فکر می کنم ولی تو اصلا به این چیزا فکر نکن تو زندگیت گفت تو گوشی اون آقا جلوییه یه عکس بود که یه مرد داشت از پله ها می رفت بالا و پله ها به سمت آسمون بود و نوشته بود خدا

گفت باید کلی پله بره بالا تا برسه بهش؛گفتم تو اگه توی قلبت بخوای خدا رو حس کنی همینجا کنارت هست؛هم کنارت،هم هرجا که نگاه می کنی و هم تو وجودت….گفت تو منم هست؟ گفتم آره! گفت توی تو هم هست؟ گفتم آره ولی کمتر پرسید یعنی چی؟ گفتم تو چندسالته؟ گفت یازده سال؛ گفتم من بیست سالمه و به اندازه ی نه سال از من پاک تری و خدا بهت نزدیک تره گفت پس توی خواهرم که تازه به دنیا اومده و ۱۱ ماهشه خیلی بیشتره…گفتم آره اون دیگه سرشار از خداست رفت یبار دیگه به مسافرها دعا بگیره و برگشت گفت از من خدافظ…

گفتم اسمت چیه! گفت مهدی….اسم خواهرشم پرسیدم گفت مهشید بهش گفتم بیا یه عکس یادگاری باهم بگیریم، گفت کی ازمون بندازه،گفتم خودم از خودمون می ندازم…فهمیدم تاحالا با کسی اینطوری عکس ننداخته بود دست داد باهام و رفت…یه دست کاملا مردونه حس خیلی خوبی داشتم نسبت بهش با یه آرامش خاصی حرف می زد…اصلا حس نکردم که ۱۱ سالشه

اینجا نوشتم و عکسمون رو گذاشتم که یادم باشه…

 
۶ دیدگاه

نوشته شده در دسته روزنوشت